تبليغاتX
سازنده کد : Pars Theme آدم بده نگو عاشق شدن به من نیومده صفحه نخست                             پست الکترونيک                               آرشيو مطالب                                     طراح قالب
تصـــــــوير تصادفي
منوی کاربری

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

    ..............................

لينك دوستان
۞زیباترین قالبهای وبلاگ۞ خدای کامپیوتر/محمدرضا
من+تو=عشق/ دينا
دلهره دارم كه بهش مي رسم يا نمي رسم/آيدا
پسران جت
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد...
►▓◄ پـــادشاه امــنــیـت و ترفند در وب ►▓◄
::ساخت لوگو،بنــرو تیتر::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:آدم بده نگو عاشق شدن به من نیومده در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب

[+] نوشته شده توسط عاشق خسته در 2:1 | |

1 _ پاک کن ته اتود مثل عشق و دوست داشتن می مونه .یا اینقدر ازش استفاده می کنی که تموم می شه یا دلت نمی یاد ازش استفاده کنی تا گم می شه

 

--------------------------------------------------------------------------------

2 _ دیگه از چشم افتادی . می فهمی؟ ..............صاف افتادی تو قلبم

 

--------------------------------------------------------------------------------

3 _ اگر حقیقتا ما کسی را دوست می داریم باید در بعضی شرایط به خاطر او و شرایطش از پاره ای از خواسته های خود بگذریم(ائو پاسکالیا)

 

--------------------------------------------------------------------------------

4 _ اگه می دونستی چقدر تنهام همیشه واسم اشک می ریختی .اگرم می دونستی همیشه اشک می ریزم هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی

 

--------------------------------------------------------------------------------

5 _ یه مثل انگلیسی میگه :
تا به پل نرسیدی ازش رد نشو

 

--------------------------------------------------------------------------------

6 _ دو چیز انتها ندارد. حماقت انسانها و پهنه‌‌ی کهکشانها. که البته در مورد کهکشنها مطمئن نیستم! آلبرت انشتین 

 

--------------------------------------------------------------------------------

7 _ دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی 

 

--------------------------------------------------------------------------------

8 _ ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی 

 

--------------------------------------------------------------------------------

9 _ گفتم دوستت دارم نگاهی به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود 

 

--------------------------------------------------------------------------------

10 _ انسان با سه بوسه تکمیل می شود 1-بوسه مادر که با آن با یه عرصه خاکی می گذاری 2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابدیت می گذاری 


11 _ با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

 

--------------------------------------------------------------------------------

12 _ اینگونه زندگی کنیم:ساده اما زیبا،مصمم امابی خیال،متواضع اما سربلند،مهربان اما جدی،سبز اما بی ریا،عاشق اما عاقل 

 

--------------------------------------------------------------------------------

13 _ یک روز عشقت را دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست . 

 

--------------------------------------------------------------------------------

14 _ می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود میایی و من تو را 


در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم . 

 

--------------------------------------------------------------------------------

15 _ شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد .بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن 


روی گونه هایت میکارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم 

 

--------------------------------------------------------------------------------

16 _ غروب شد خورشید رفت. آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را 


پایین انداخت. آری.... گلها هیچوقت خیانت نمیکنند 

 

--------------------------------------------------------------------------------

17 _ شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود با خودم عهد بستم بار دیگر که 


تورا دیدم ... بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم : بی تو میمیرم 

 

--------------------------------------------------------------------------------

18 _ دنیای عجیبی است؛ وقتی می خواهی گریه کنی، شانه ای نداری تا سر بر آن گذاری و غم دلت را زار زار اشک 


بریزی و وقتی شانه ای برای گریستن داری دیگر اشکی برای ریختن نداری، و نه حتی نیازی به ریختن اشک 

 

--------------------------------------------------------------------------------

19 _ روی تخته سنگی نوشته شده بود:اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتراست برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد.اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم.

 


--------------------------------------------------------------------------------

20 _ مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم باور کنید مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم ای کاش با خاطره ها زندگی نمی کردیم.

 


--------------------------------------------------------------------------------

21 _ زندگی زیباست، نه در رویا. بوسه زیباست، نه برای هوس. پرنده زیباست، نه برای قفس. دوست داشتن زیباست، نه برای لمس کردن، بلکه برای حس کردن.
پدرم می گفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب حالا هزار شب پشیمانم ;که چرا یک شب عاشق نبودم.

 


--------------------------------------------------------------------------------

22 _ بـاهـات نبـودم، برات که بودم اگه چشمات نبودم، نگات که بودم، هـمه ی گـفـتـنی هـام فـقط تـو بودی اگه حرفات نبودم، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم، یه راه که بودم اگه گریه نبودم، یه آه که بودم، تو خودت مثـل روز آفتابی هستی اگه خورشید نبودم، یه ماه که بودم، می تونستی واسه من یه چاره باشی توی آسـمـون دل !

 


--------------------------------------------------------------------------------

23 _ سلامتی تاجی است بر سر انسانهای سالم که فقط افراد بیمار آن را می بینند.

 


--------------------------------------------------------------------------------

24 _ وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

 


--------------------------------------------------------------------------------

25 _ زندگی کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی ترازآن هستندکه بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم.

 


--------------------------------------------------------------------------------

26 _ شنا بلد نیستی؟؟؟ دلتو به دریا نزن.

 


--------------------------------------------------------------------------------

27 _ در شرایط دشوار زندگی مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران.

 


--------------------------------------------------------------------------------

28 _ موفقیت مثل توپ فوتبال برای آدمهاست. می دویم تا به آن برسیم و وقتی رسیدیم آن را شوت می کنیم.

 


--------------------------------------------------------------------------------

29 _ ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من یا هردو بمیریم و به پایان برسیم.

 


--------------------------------------------------------------------------------

30 _ تورا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خویش نذاری.

 

[+] نوشته شده توسط عاشق خسته در 9:36 | |

عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:

مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است:

1- مرحله مجذوب شدن

واكنــش مـثـبـت نسـبت به يك شخص است كه خود به دومرحله تقسيم بندي ميگردد:

* مجذوب شدن فيزيكي: هنگامــي روي مــــي دهد كه جـسم شمـا نــــسبت به يك شخص از خود واكنش نشان ميدهد. واكنشهايي همچون: افزايش ضربان قلب، افزايش درجه حرارت بدن، تعريق كف دستها و دلهرگي. اين مرحله سطحي ترين و ابتدايي ترين مرحله عشق ميباشد اما در عين حال يكي از قدرتمند ترين عوامل است.

* مجذوب شدن عاطفي: هنگامي كه اوضاع و احوال مساعد و مطلوب باشد شكل ميگيرد. پس از آنكه شما از لحاظ فيزيكي مجذوب شخصي گرديد سپس باب گفتگو را با وي خواهيد گشود و اگر متوجه شديد كه اشتراكاتي با يكديگر دارا ميباشيد از قبيل سرگرميها، طرز تفكر، ايدئولوژي، شغل، تحصيلات، علايق و ديگر زمينه هاي مشترك سپس از لحاظ احساسي مجذوب يكديگر خواهيد گشت.

همچنين مجذوب شدن از لحاظ عاطفي حتي ميتواند در فقدان مجذوب شدن از لحاظ فيزيكي نيز به وقوع بپيوندد. در اين صورت پيوند و رابطه مستحكم تري ممكن است ميان دو فرد ملاقات كننده پديد آيد. زيرا پيشداوريها و پيش فرضهاي مبتني بر ظاهر فيزيكي ديگر وجود نخواهند داشت.

 

2-دلربايي

در اصل به عمل تلاش براي تاثيرگذاري و جلب توجه و نظر فردي ديگر توسط توجه متقابل و اهداي هدايا و غيره اطلاق ميگردد. دلربايي نيز دو قسم است:

دلربايي خودخواهانه و دلربايي غير خودخواهانه و با خلوص نيت.

دلربايي خود خواهانه: هنگامي روي ميدهد كه شما اقدام به اعمال رمانتيك ميزنيد صرفا بمنظور منفعت شخصيي خودتان. مانند هديه دادن براي تحت تاثير قرار دادن شريك خود. در واقع شما دلربايي را بعنوان يك آلت و به عنوان معامله بكار ميبريد.

دلربايي خالصانه:هنگامي روي ميدهد كه شما تنها براي دلخوشي و لذت شريكتان دست به اعمال رمانتيك ميزنيد. شما نيز تنها از خوشحالي و لذت شريك خود ابراز خوشنودي ميكنيد.

دلربايي (و يا عشق) خودخواهانه خيلي زود به سردي گراييده و زايل ميگردد. اما دلربايي ( و يا عشق) عاري از هر گونه خودخواهي تداوم خواهد يافت. از آنجايي كه دلربايي و رمانتيك بودن يك عمل ميباشد بسياري از افراد كه مدت زيادي را با يكديگر گذرانده اند آن را به دست فراموشي ميسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر خواهند بود شعله هاي آن را مجددا افروخته سازند.

 

3- مرحله هوس(اشتياق مفرط)

آرزوي داشتن فردي، تا آن حد كه جدايي از آن فرد غير ممكن ميگردد. اين هنگامي است كه رابطه احساسي مبدل به رابطه فيزيكي ميگردد. اين مرحله بسيار حائز اهميت است. اين مرحله لحظه اي است كه رابطه به يك دو راهي منشعب ميگردد كه دو فرد ميبايد يكي از آن دو راه را براي ادامه مسير برگزينند: يك راه كه به تباهي مي انجامد و مسير ديگر كه به مرحله والاتر منتهي ميگردد.

 

4- مرحله صميميت

به يك ارتباط تنگاتنگ و بسيار نزديك اطلاق ميگردد. دو فرد افكار، عقايد، احساسات و روياهايشان را با يكديگر قسمت ميكنند. در يك صميمت حقيقي چيزي براي پنهان ساختن از يكديگر وجود نخواهد داشت. صميميت يك پديده ناگهاني نبوده بلكه يك روند تدريجي و پيشرونده ميباشد كه هيچگاه متوقف نميگردد. هرگاه صميميت در يك رابطه وجود نداشته باشد ممكن است آن رابطه براي مدتي دوام بياورد اما هميشگي نخواهد بود.

 

5- مرحله تعهد

به التزام براي صادق و وفادار ماندن به همسر خود در سراسر سختيها و خوشيهاي زندگي اطلاق ميگردد. اگر شما قادر بوده ايد تا اين مرحله از عشق پيشروي كنيد پس چرا ميخواهيد به همه چيز پشت پا بزنيد؟ به يكديگر گوش دهيد، با يكديگر سازش كنيد و به خاطر داشته باشيد كه براي دستيابي به اين مرحله و موفقيت مسير دشواري را پيموده ايد. بنابراين قدر جايگاه خود را بدانيد.

[+] نوشته شده توسط عاشق خسته در 10:36 | |

کجا بــودي وقتي برات شکستـم        يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد       داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات       شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم       عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم       هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم       نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت      خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد      امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم      سوختم و از غمت خاکستر شدم

                                              خنده واسه هميشه از لبـام رفت

                                              رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

 

                            

[+] نوشته شده توسط عاشق خسته در 8:38 | |

 

زندگی آب روانیست روان میگذرد .................

                                            آنچه اقبال منو توست همان میگذرد

                           ........................................................

بگیر از من گل یاد بودی  

                          که تنها لایق این گل تو بودی

                                                           هزاران خواستند از من بگیرند

                                              ندادم

                          چون عزیز من توبودی

         

..........................................................

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

 گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

.........................................

 

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،

 يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،

همين يک لحظه باقي است

و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

 

..........................................................

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنارش باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد ... باعث ريختن اشك هاي تو نمي شود
 

..........................................................

آن كس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد،

رهگذري بود روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها

 همان آوازي بود كه من گمان ميكردم ميگويد:            دوستت دارم

 

بدرود ..........

[+] نوشته شده توسط عاشق خسته در 8:36 | |

بازم احساس تنهایی میکنم.تنهای تنها در سرزمینی نا اشنا میان حقایقی که از

 

ان گریزانم در این هنگام دنبال کسی میگردم تا حرف دلم رو برایش باز گو

 

کنم اما وقتی از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم به خلوت ترین مکان پناه

 

می برم وبه دور از چشم دیگران اشک می ریزم اشک هایی که بیان کننده

 

درد های درونی ام هستند ودر میان اشک هایم تو را صدا می زنم ومیخاهم

 

که کنارم باشی ولی تو نیستی عزیزم وفقط یاد توست که به من ارامش میده

 

بیا پیشم امروز بیش از اندازه به تو محتاجم ....باورم کن...           

         

می نویسم اری من می نویسم از عشق برایت حرف می زنم تا تو باور کنی

 

چقدر دوستت دارم عشق را معنا می کنم تا بفهمی معنای عشق من تویی من

 

زندگی می کنم تا بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگی ای همه هستی من...

 

وقتی سکوت می کنم تو فکراینم که تا کی با من می مونی وقتی تو چشمات

 

خیره می شم می خوام که از چشمام حرفمو بخونی وقتی سرمو روی سینه تو

 

میزارم دوست دارم با صدای قلبت اروم بشم وقتی دلم میگیره دوست دارم با

 

اغوش گرمت تمومه دل تنگی ام یادم بره وقتی بهت می گم دوستت دارم

 

مطمئن باش از ته قلب میگم...

 

یادت در ذهنم وعشقت در قلبم عطر مهربانیت در تمام وجودم است عزیزم

 

محبت را در پاکی نگاهت صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم بدان

 

که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است...

                                                                ... بی تو می میرم...         

نمی دانم زندگی چیست...؟

 

اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام

 

اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان

 

زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست

 

زندگی به من اموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکایم به من نیاموخت

 

که چگونه زندگی کنم...

 

اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه بی کسم بود تنهام گذاشت و رفت از کنارم

 

از درد دوریش من بی قرارم خیال می کردم پیشم می مونه ترانه عشقوواسم می

 

خونه خیال کردم یه هم زبونه نمی دونستم نامهربونه  با اینکه رفته اما هنوزم از

 

داغ عشقش دارم می سوزم فکر و خیالش همش با هامه هر جا که میرم جلوی

 

چشامه دلم می خاد دووم بیارم رو درد دوریش مرحم بذارم اما نمیشه راهی

 

ندارم نمی تونم من طاقت بیارم...

به دنبال کسی هستم که با درد اشنا باشد دلش غمگین خودش ساده کمی از

 

جنس ما باشد به دنبال کسی هستم که گر گویم غم خود را با سوز وغم و

 

دردم به هر جا هم نوا باشد به دنبال کسی هستم که عشقش واقعی باشد نه

 

دنیا ونه زر خواهد نه طالب بر هوی باشد

 

اشکای سرد قصه قصه یه مرد قصه اشکای سرد:

 

کسی چشماش رو ندیده کی می دونه غرق درد چیه...واسه چشای نازت شب و

 

 روزش رو یکی کرد پا گذاشت تو جاده عشق تا ته گریه سفر کرد نیستی یه

 

لحظه ببینی عاشقت داره می میره نفسهای اخرین رو خیلی وقته که کشیده

 

اسمون بی ستاره هرشبش تیره و تاره ماه پر غرورمونم واسه تو بی قراره

 

دل من با تو بهاره وقتی تو نیستی عزیزم زندگی بی تو محاله.نگو دل خبر نداره

 

که دلت یه جا اسیره اون کیه کدوم بیچاره شاید یکی مثل من ساده دل که اونم سر

 

کاره بازی دادی همه مون رو این دیگه اخر کاره عاشقت دستت رو خونده

 

می دونه دیگه فایده نداره ولی باز می خواد بمونی کنار این قلب پاره پاره....

 

گاهی سخته گفتن اون چیزی که درون ماست...

گاهی سخته قبول اینکه عاشق شدی...

 

گاهی سخته قبول اینکه دلت دیگه ما خودت نیست...

 

گاهی سخته قبول اینکه اونی که می خواستی تو رو تنها گذاشته...

 

گاهی سخته قبول اینکه دیگه نباید اونو ببینی...

 

گاهی سخته قبول اینکه دیگه امیدی برای زنده بودنت نداری...

 

گاهی سخته قبول اینکه لحظه لحظه زندگیت پوچ بوده...

 

گاهی سخته قبول اینکه شکست خوردی...

 

گاهی سخته قبول اینکه دلت شکسته...

 

گاهی سخته لحظه هات رو با خیالش پر کنی نه با حضورش...

 

گاهی سخته خاطرات رو مرور کنی با اینکه میدونی همش تلخه...

 

گاهی سخته قبول اینکه احساساتت بهت دروغ گفته...

 

گاهی سخته قبول اینکه دلت رو کسی شکونده که فکرش رو نمی کردی...

 

گاهی سخته قبول کنی دیگه به اخر خط رسیدی...

[+] نوشته شده توسط عاشق خسته در 13:44 | |

به چشمای  تو سوگند که  عشقت واسه من رنگ جنونه

به  چشمای  تو  سوگند که  عشقت مثه آتیشه تو  قلبم

اگه یار تو باشم با این دستای  خستم واسه تو لونه میسازم  تو همین قلب شکستم

به چشمای  تو سوگند  به  چشمای  ناز  تو  سوگند

من اون  قد  پر  عشقم  من اون قد  پر دردم  که عاشقای  دنیا نمیرسن  به گردم

آخ  دیگه خواب  تو چشام نیست 

امیدی  تو نگام نیست

پر دردم و ای   وای ی ی ی   یه درمون  سر رام نیست 

      به چشمای ناز  تو  سوگند  که عاشقانه دوستت دارم 

 

من آن کوچه گرد شب انتظارم
                    
                                           که جز دیدنت...
 
                                       آرزوئی ندارم

                                                                 نگاهی برای خدا کن

[+] نوشته شده توسط عاشق خسته در 11:42 | |

دوستت داشتم می دونی چرا ؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد . چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم . یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چی .

هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم . تو هم تظاهر می کردی که یه وقت کم نیاری . به خاطر همین هر روز بیشتر از دبروز دلم برات تنگ می شد . اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم . تو هم به اصطلاح نامردی نکردی و دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگه دار ی می کنم مطمئن باش جای خوبی سپردیش . همیشه می گفتی من با همه ی ادم بدا فرق دارم من مثل اونا نیستم . . .

می دونی اعتماد کردن یعنی چی ؟ اعتماد خیلی سخته . خیلی . اونم تو این زمونه ی نامرد . اما من به حرفات اعتماد کردم به نگاهت و به چشمات اعتماد کردم . درست زمانی که بهت اعتماد کردم بی احساسی رو توی وجودت دیدم . دیدم که کم کم داری روی تمام احساساتم پا می ذاری . دیگه باورت ندارم . نمی خواستم اینو بگم ...

اما تو رفیق نیمه راهی بارها بهم ثابت شد . هر دفعه خودم رو دلداری دادم که همه چی درست می شه اما نه ! تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی . چون هر وقت بهت احتیاج داشتم هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی ...

اینه رسم رفاقت ؟؟؟!!

کاش می فهمیدی با قبپلبی که امانت گرفتی بد تا کردی . حالا می دونم تو با همه ادم بدا فرق داری !!!

اره فرق داری . همه ی ادم بدا قلب دیگران رو یبار می شکنن اما تو روزی چند بار قلب منو می شکنی . روزی چند بار من رو می کشی و دوباره زنده می کنی . بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی .

می دونی چیه ؟؟

نه نمی دونی .

یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی هیچ وقت حاضر نشدی حتی یکبار بخاطر کسی که همیشه بخاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی . دیگه می خوام دوستت نداشته باشم . شاید اینجوری یذره بتونی احساس منو درک کنی . نمیدونم ...

شایدم مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری . اما این رو بدون همونطوری که تو روزی صدبار دل منو شکستی . یکی پیدا می شه که روزی هزار بار دلتو بشکنه ... 

[+] نوشته شده توسط عاشق خسته در 11:4 | |

[+] نوشته شده توسط عاشق خسته در 9:28 | |

 

اعترافات یک دختر

سلام به همه دوستان خودم ،

نمی دونم چرا تصمیم به این کار گرفتم که کمی اعتراف کنم ، شاید که کمی احساس آرامش کنم بعد از گفتن این حرفهایی که مدتیه توو دلم مونده ،

فقط نمی دونم از کجا شروع کنم ....

باید برگردم به چندین سال پیش ...

باید بگم که ما دختر ها عجب موجوداتی هستیم ، من که خودم یکی از آنها هستم در شگفت ماندم .....

ما دختر ها که چه زود دل می بندیم و عاشق می شویم و زود هم از کنار همه چیز گذرمیکنیم گویی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ،

وای از آن زمان که پسری عاشق شود البته عاشق واقعی ، عاشقی که تمام وجودش ، تمام روحش برای معشوقش باشد ... که بهترین عشق و زیبا ترین در نوع خود خواهد بود ....و من بر این باورم که عشق این پسرها واقعا ارزشمند است و جالب اینجاست که ما دختر ها مظهر لطافت و عشق هستیم ، که ای وای بر ما .....

ما دختر ها چه زود و بی خیال از کنار کسانی که عاشق ما هستند می گذریم و همانند کودکانی که از دور اسباب بازی جدید و رنگی می بینند همه چیز را می گذارند و در پی آن می دوند ، می شویم ...

من هیچ گاه بر عشق معتقد نبودم بلکه همیشه می گویم عشق یعنی دوست داشتن زیاد ، من بر این اعتقادم که عشق تنها به خدا بر میگردد ، و من می گویم این عشقهای دنیایی تنها دوست داشتن است که درجه های متفاوتی دارد .که من اینجا و در این لحظه خواهم گفت که این عشق در نزد پسرها قویتر از ما دخترهای ظاهر بین است .... من در این مدت کوتاه عمر خودم دیدم دختر ها و پسرهای زیادی ... که در نامه ها و گفته های پسرها چه غمی نهفته است از فراق یار و انتظار برای دیداری مجدد .. وچه کم بوده است بر ما دختر ها ،

نمی دانم چرا ، اگر دختری نالید و ناراحت بود همه به دور آن جمع می شوند و با یاری دوستان غم تنهایی را از دلش بیرون می آورند و ای وای بر آن پسر بیچاره که در غار تنهایی خود فرو می رود و تنها در گوشه ای غمگین می نشیند ، که در این لحظه نه خود او این اجازه را به دیگران می دهد تا از تنهایی درآید و نه دوستان می توانند او را به حد واقعی درک کنند و او باید همچنان در غم تنهایی خود باشد و تنها انتظار کشد و دیگر نمی تواند به کسی دیگر دل بندد و خود را با عشق دیگری سیراب کند ولی در آن طرف دختر در چه حالی است ...... خود به آن پاسخ دهید .......

نمی دانم که چه بگویم از این دنیای بی صفت که اینگونه فریبنده است برای ما انسانها و نمی دانم که مگر ما تا کجا خواهیم رفت که اینگونه رفتار می کنیم با همنوع خودمان .....

من باید اعتراف کنم که دلهایی را شکستم ، البته این را هم میگویم که هیچ دلم بر آن راضی نبوده و نخواهد بود و اصلا نمی خواستم چنین کنم ولی خوب چه کنم که روزگار سرنوشت را چنین رقم زد .....

خوب من هم حرفهایی دارم برای گفتن ، که شاید پس از گفتن آن کمی به من بر انجام این کارهایم حق بدهید ...

آری من هم تا آن سن کسی را در زندگی و تنهایی خودم راه نداده بودم که ای کاش هیچ گاه راه نداده بودم ... آری بالاخره با سماجت هایش خود را در زندگیم وارد کرد که من هیچ نمی خواستم ولی چه کنم که بدون اطلاع من ، او دلداده من شده بود .... خوب در این حال باز خود را کنار گذاشتم و نا خواسته با او شدم که ای کاش همان اول جلویش را گرفته بودم .... آری داستان از همان جا شروع شد و تا 2 سال و نیم ادامه داشت ، خوب باید بگم که در این دو سال نه تنها به او بی اعتنا نبودم بلکه دوستش هم داشتم و کاملا وابسته اش شده بودم و دوران شیرین و خوبی داشتیم که چه دنیای زیبا و کوچکی برای خودمان ساخته بودیم که یکباره همه چیز خراب شد و ویران گشت ...من بر این باورم که از همان ابتدا کارم اشتباه بود ، من که نه تنها از او خوشم نمی آمد بلکه بدم می آمد ، نباید همان ابتدا قبول می کردم .

شاید این دو سال هم خودم را گول می زدم یا شایدم ..... نمی دانم .... فقط می دانم که کاسه صبرم به لب آمد و همه چیز پایان یافت .....

خوب الان 2 سال از آن می گذرد و من تنها و او هم تنها ولی من خیلی زود توانستم با دنیای جدیدم سازگار شوم و تقریبا او را از یاد ببرم البته هیچگاه خاطرات با هم بودن را از یاد نخواهم برد اینرا می دانم که تا آخر عمر خاطراتش را همراه دارم در صندوقچه دلم و اما او ......

او تا همین الان که دارم می نویسم منتظر است و منتظر خواهد ماند که اینرا خود به من گفت .. آخر من که الان دیگر دلم برایش نمی تپد ، سزاوار است که باز گردم که من می گویم این ظلم به اوست که با دلی چون سنگ و سخت باز گردم .... می گویم بگذار تا با همان خاطرات خوش باشیم و آن خاطرات را برای خودمان نگاه داریم ولی قبول این برایش سخت است که من حق را می دهم به او ....

همیشه به خودم می گویم دختر پستی هستم که به خاطر هیچ تنهایش گذاشتم ولی آخر چه کنم که از همان اول هم نمی خواستمش .....

حال من باید تقاص آن رفتارم را پس دهم که نمی دانم چرا؟! آخر خدا خود آگاه است بر همه چیز ....

خوب نمی دانم ، مگر من حق ندارم که انتخاب کنم ، چرا باید همیشه انتخاب شوم .....این مگر حق هر کسی نیست که بتواند خود تصمیم زندگیش را بگیرد ....

تا الان کسانی عاشقم بودند ..... و همه کسانی هستند که انتخاب کردند و من انتخاب نکردم .... همه انسانهای نیکو و با خدایی بودند و من هیچ گاه نمی گویم که آنها بد هستند و همیشه خدایم را شکر کردم که انسانهایی اینگونه در سر راهم قرار داد ...

ولی چه گویم که نمی خوام انتخاب شوم، می خواهم خود انتخاب کنم ... و این تا الان شاید باعث آزار آنها گشته ..... ولی این را حق خود می دانم که بخواهم زندگیم و سرنوشتم در دست خودم باشد و خود برای زندگیم تصمیم بگیرم این تنها چیزی است که تا الان خواسته ام ...... خوب ولی اینها همه برایم عذاب وجدان گشته ....

شاید این مشکل من است که محکم و با اراده نتوانستم همان ابتدا جلویشان بایستم ....و بهشان بگویم " نه "

وای که این کلمه چقدر زیباست اگر بتوانم راحت بر زبان بیاورم و بگویم "نه " ..... تا به الان خیلی به خودم فشار آوردم که بگویم ولی نمی دانم یه چیزی همیشه جلویم را می گیرد تا آنرا به زبان بیاورم ...

خوب حال شما بگویید چه کنم .....

آیا این اشتباه من است که آنها زود عاشق می شوند و دل می بندند ... شاید که اینطور باشد ، نمی دانم ؟ !

 

ادامه دارد ......  

[+] نوشته شده توسط عاشق خسته در 9:40 | |

:: مطالب پيشين